6کی من و دوست نداره

 
 
نویسنده : sahar - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۸
 

سلام به همگه ی دوستان عید غدیر هم به همه ی عزیزان تبریک میگم امیدوارم همیشه شاد شاد شاد شاد شاد باشید میبینم که عید منه و هیچکدومتون نمیتونید ازم عیدی بگیریدآخ خیلی حیف شد مگه نه ؟ حالا اشکال نداره ماجرای آپ من اینه که دیروز داشتم بین کتابهای قدیمیه بابا جونم فوضولی میکردم که یکدفعه از بین یکی از کتابها یه ورق قدیمی تقریبا پاره افتاد پایین منم برداشتم و خوندمش بعد از خوندنش یه جورایی تنم مورمور شد و متحول شدم حالا شما بخونین ببینید شما هم متحول میشید یا نه توی ورق نوشته بود:

بسمه تعالی

امیرالمومنین علی (ع) فرمود:

اختیار کردم از تورات ۱۲ آیه را و نظر میکنم به آن در هر روز ۳ مرتبه

۱- بترس از سلطنت من همیشه.

۲- نترس از فوت رزق هرگز.

۳- انس مگیر با احدی مگر با من.

۴- به حق خودم من تو را دوست میدارم تو هم مرا دوست بدار.

۵- ایمن از غضب من مباش.

۶- تمام اشیا را به جهت تو خلق کردم و تو را برای خودم از من مگریز.

۷- تو را خلق کردم.ازنطفه ی گندیده عاجز نبودم پس  چگونه از رزق تو عاجز هستم.

۸- دشمنی میکنی با من به جهت نفس خبیث چرا با نفست دشمنی نمیکنی به جهت من؟

۹-  تو واجبات مرا بجای آور من رزق تو را میرسانم اگر تخلف کنی در ادای واجبات من تخلف نمیکنم در رزق تو.

۱۰- همه تورا برای خودشان میخواهند و من ترا برای خودت میخواهم.

۱۱- تو رزق فردا را نخواه چنانچه من عمل فردا را نمیخواهم .

۱۲- اگر رازی شدی به قسمت من آسوده و راحتی و اگر رازی نشدی متصل در دنیا مثل آهوی بیابانی میدوی و نمیرسی مگر به آنچه قسمت توست و بالنتیجه مذموم در نزد منی.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : sahar - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
 

سلام آپ اندفعه يه مسابقه است که پرنده کوچولو من و شرکت داده اين مسابقه اينجوری که من ۵ تا از خصوصياتم و مينويسم و ۵ نفر و انتخاب ميکنم که اون ۵ نفرم بايد ۵ تا از خصوصياتشونو بنويسن و ۵ نفر ديگرو انتخاب کنن و ...اين ماجرا ادامه دارد.حالا ميريم سراغ خصوصيات من

۱-خيلی مهربونم.

۲-دهن لق نيستم و کاملا راز دارم البته اگه از قبل بهم سفارش شده باشه.

۳-گاهی اوقات بسيار لج بازو يک دنده هستم.

۴-ميشه گفت حساس و زود رنجم.

۵-اصلا و به هيچ وجه کينه ای نيستم.

حالا ميريم سراغ افراد انتخابی من که اميدوارم ناراحت نشن ناراحت نشيدااااااا مرسی

۱-چشمک http://www.offgirll.blogfa.com/

۲-ضد و نقيض http://zeddonaghiz.blogfa.com/

۳-جيق صورتی http://jangravi.mihanblog.com/

۴-شقايقهای پرپر http://shaghayeghhayeparpar.persianblog.ir/

۵-دروداف کمر باريک... http://kookooli.mihanblog.com/


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : sahar - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧
 

 

طناب

داستان درباره ی یک کوه نورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی،ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که فقط افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های را تمامادر برگرفت و مرد هیچ چیزرا نمیدید.همه سیاه بود.اصلا دید نداشت وابرروی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همان طورکه از کوه بالا میرفتچند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن توسط قوه ی جاذبه او را در خود میگرفت.همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس انگیز تمام رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بزند:خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:

از من چه میخواهی؟

ای خدا نجاتم بده!

واقا باور داری که من میتوانم ترانجات بدهم؟

البته که باور دارم.

اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.گروه نجات میگویندکه روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب  آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود و او یک متر از زمین فاصله داشت.و شما؟چه قدربه طنابتان وابسته اید ؟آیا حاضرید آن را رها کنید؟در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده است یا تنها گذاشته است.هرگز فراموش نکنید که او مراقب شما نیست.به یاد داشته باشید که همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.  

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : sahar - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢
 

بازنده وبرنده

مثل یه سیگار روشن توی دستای تو هستم

باورم هنوز نمیشه اومدم دل به تو بستم

عمر من داره میسوزه،داره میره شب و روزم

سرنوشت من همینه،اینجوری باید بسوزم

آخرش همیشه اینه ،آخر عشقای تازه

یکی مون میشه برنده یکی مون باید ببازه

دلم و خوش کرده بودم،که تو دست تو اسیرم

نمیدونستم قراره،که زیر پاهات بمیرم

یه سیگار تازه بردار،رسم تو اینه همیشه

آخرش وقتی تموم شد زیر کفشت خفه میشه

مثل یه سیگار روشن توی دستای تو سوختم

باورم نمیشه آخر خودم و به تو فروختم

یه روزی بین من و تو،عشق و خنده بود وخوبی

حالا تنها تکیه گاهم،یه جاسیگاری چوبی

آخرش همیشه اینه ،آخر عشقای تازه

یکی مون میشه برنده یکی مون باید ببازه

شايا تجلی


 
comment نظرات ()