6کی من و دوست نداره

 
 
نویسنده : sahar - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧
 

 

طناب

داستان درباره ی یک کوه نورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی،ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که فقط افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های را تمامادر برگرفت و مرد هیچ چیزرا نمیدید.همه سیاه بود.اصلا دید نداشت وابرروی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.همان طورکه از کوه بالا میرفتچند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن توسط قوه ی جاذبه او را در خود میگرفت.همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس انگیز تمام رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بزند:خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:

از من چه میخواهی؟

ای خدا نجاتم بده!

واقا باور داری که من میتوانم ترانجات بدهم؟

البته که باور دارم.

اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن.

یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.گروه نجات میگویندکه روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب  آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود و او یک متر از زمین فاصله داشت.و شما؟چه قدربه طنابتان وابسته اید ؟آیا حاضرید آن را رها کنید؟در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده است یا تنها گذاشته است.هرگز فراموش نکنید که او مراقب شما نیست.به یاد داشته باشید که همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.  

 

 


 
comment نظرات ()