6کی من و دوست نداره

 
 
نویسنده : sahar - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۱
 

چه شب نحسی! چرا صبح نميشود؟ دستمال خيسی روی پيشانيم ميچلانم.قطره ها سرازير نشده تبخير ميشوندوتب از پيشانی می گريزد.لبه ی تخت خواب می نشينم پاها در تشت آب.انگار چيزی مثل نسيم از کف پاها تا پشت ابروها می دود.بعد خنک ميشوم.بعدداغ ميشوم تب و لرز.نکند ميخواهم بميرم؟من که هنوز خودم را به جايی آويزان نکردم.بايد قبل از مرگ در چيزی چنگ بيندازم.بايد قبل از مردن ناخن هايم را در خاک فرو ببرم تا وقتی مرا به زور روی زمين ميکشندبه يادگار شيارهايی بر زمين حفر کرده باشم.بايد قبل از رفتن خودم را جا بگذارم.اگر امروز چيزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آينده از وجود من در گذشته با خبر خواهد شد؟اگر جای پای مرا نبينند من ديگر نيستم.اما من نميخواهم نباشم.نميخواهم آمده باشم و رفته باشم و هيچ کاری نکرده باشم.نمی خواهم مثل آدمهايی که ميآيند و ميروند و بی خاصيتند در تاريخ بی خاصيت باشم.


 
comment نظرات ()