سلام به همگی01.gifاومدم ادامه ی مطلب قبلی و بذارم خوشتون اومده باشه يا نه شرمنده مجبوريد تحمل کنيد04.gifتا يادم نرفته (بهار جان من هر کاری ميکنم نميتونم تو بلاگت برم لطفا آدرس و يه بار ديگه بزن)01.gifببخشيد که اينجا پيغام ميدم چون راه ديکه ای ندارم01.gifخوب بريم سراغ ۲درس ديگه ی زندگی به دردتون ميخوره03.gif

درس چهارم: <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد! 22.gif

درس پنجم:

من خيلي خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلي کمکم کردند... دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي... سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ......! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم... وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي... ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم... به خانواده ما خوش اومدي!

نتيجه اخلاقي:هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد!

/ 22 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

به اينجام سر بزن آپيديممممممممممممممممممم

آزاده

تولد تولد تولدت مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

Atena

salam mamnun ke sar zadi! kheili khoshhal shodam u ham matlab haye kheili jalebi mizari felan...

مهسا

سلام دوست عزيز. مطلب قشنگی بود. (کفش هايم کو؟..) مايلم نظر شما را راجع به اين شعر بدونم. حتما به من سر بزنيد. (عيد مبعث مبارک)

مهسا

دوست عزيز.سلام! آپم.حتما به من سر بزنید و گلدون منو پر از شاخه های گل کنید. موفق باشید. ------------------------------ بازم که منم!!!!! چقدر دیر آپ میکنید!!

مهسا

سلام... اااااا............. بازم که منم نظرت راجع به تبادل لينک چيه؟ آپم و منتظر نظرهای شما

ارشيا

سلام تبریک میگم وبلاگ زیبای دارین بابای

حميد

عالیه عالی هر چی بگم کم گفتم

اديب

سلام من اديب هستم می خواستم بگم به من سر بزنی دوست دارد اديب